حسن مرسلوند
278
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
ساير مدارس را هم قشون گرفته بود و در آن مشق مىكرد . هيچكس حق نداشت روضه بخواند و مجالس روضهخوانى تشكيل دهد و يا در ايام سوگوارى دسته راه بيندازد . اما من ، بيرونى خود را در مدرسهء سليمان خان قرار دادم و اين تنها مدرسهاى بود كه من نگذاشتم به تصرف دولتيان درآيد و هر روز بدانجا مىرفتم و عدهء كمى از خواص هم مىآمدند . پس از آنكه رضا شاه از ميان رفت و قشونهاى خارجى خاك ايران را اشغال كردند ، روسها به خراسان آمدند . يك روز به من خبر دادند كه عدهاى از افسران ، با مقدارى قشون و تانك و توپ ، بىسيم را ربوده و به سمت تركمنستان فرار كردهاند و گفتهاند با تركمنها براى تصرف مشهد برخواهيم گشت . در آن وقت استاندار و فرماندارى هم در كار نبود و چون مشهد در معرض سقوط بود ، من فورا به تهران تلگراف زدم و قواى امدادى براى خراسان خواستم و آنها هم بلافاصله فرستادند و در زدوخوردى كه بعدا رخ داد ، عدهاى از آن افسران كشته شدند و عدهاى هم فرار كردند و بدينترتيب نقشهء درهم ريختن خراسان نقشبرآب شد و روسها متوجه آذربايجان گرديدند . پس از اينكه در آنجا حكومتى تشكيل دادند و آذربايجان سقوط كرد ، به من اطلاع دادند كه قنسول روس كه در آذربايجان موفق به تشكيل دادن آن حكومت شده به مشهد آمده است . در آن موقع مردم بسيار پريشان و متوحش بودند و همه بر جان و مال خود مىترسيدند و هركس به گوشهاى خزيده بود . در چنين موقعى قنسول روس از ما تقاضاى وقت ملاقات كرد . او را شب در منزلم پذيرفتم . قنسول آمد و ملاقات ما به طول كشيد و مدّتى مديد باهم صحبت كرديم . وقتى بلند شد برود ، دم در ، دو دست او را گرفتم و گفتم مردم پريشان و نگران هستند ، به آنها اطمينان بدهم كه در اينجا اتفاقى نخواهد افتاد ؟ گفت اطمينان بدهيد و مطمئن باشيد در اينجا خبرى نخواهد شد . اما اوضاع خبر از واقعيت ديگرى مىداد . ازاينروى اقدام به تشكيل هيئتهاى مذهبى كه در آن وقت قدغن بود ، كردم . و هربار براى وفات يا تولد يكى از ائمه ، دستور مىدادم تا دستههاى مذهبى در بيايند . تمام دولتيان و رجال وقت خراسان كه از تشكيل هيئتهاى مذهبى و به راه افتادن دستهها متوحش بودند ، با من مخالفت مىكردند ؛ ولى من از صبح تا سه به غروب دم در مدرسهء سليمان خان ايستادم و دستهها آمدند و از جلوى من رد شدند . و به